هر
کاری میکنم نمیتونم نگم :
نمیتونم نگم از اتفاقی که افتاد ،
از حرمتی که شکسته شد ،
از دلهایی که در غم فرو رفت ،
از موج بی اعتمادی که بین بچه ها پخش شد
،
از سرشکستگی عملی غیر قابل بازگشت ،
ازبه اتش کشیدن موقعیت سایرین ،
از چشیدن طعم تلخ حقیقتی ناگوار
که مشابهش را کم ندیدیم و کم نشنیدیم ...
چهار ماه ، بله حدودا چهار ماه پیش که ا ین واقعه رو زیر
گوش خودم احساس کردم . خوب باورش و تحملش
و فهمش برام مشکل بود . نه که ندونم دزدی یعنی چی . اونو که میدونستم . اون یعنی
خیانت به خودت ، خدا و هم نوعت . یعنی سر
شکستگی خدا از بنده هاش .
اون چیزی که نمیدونستم ، سختیه تحمل
این قضیه از نزدیکه . وقتی از دور میشنوی و میبینی ، یه ذره اخم میکنی… چند بار
کلتو تکون میدی… و چند ثانیه سکوت میکنی … .
اما وقتی از نزدیک باهاش برخورد
میکنی و تمام زوایا و جزعیاتش و میبینی ، چشمات از چشیدن طعم تلخش گرد میشه … .
ولی خوب اون زمان هم دردی همگان
باعث شد مثل بچه ای که بعد از دعوای مامانش با گرفتن یه رشوه مثل بیسکوییت ،
لبخندش تا گوشش باز میشه و چشماش از میان اون حلقه های اشک برق میزنه ، در حالی که
خودشم میدونه داره خر میشه ، یادم بره دو دقیقه پیش چه اتفاقی افتاده بود .
( البته مثل اینکه این یه رسمه ،
یعنی این جور موقع ها طرف و سرشو گرم میکنن و بهش میگن دیگه نبینم گریه کنیا و طرفم
مجبور میشه دیگه گریه نکنه و چقدر این همگان خوب به رسم و رسوم اشنا هستند )
اما حالا دوباره انگار همین دیروز بود:
لمس کردم و دیدم از یه چیز این جوری
، چقدر دلت میگیره ، و چقدر تاسف میخوری .
چرا ؟ … اخه ما که خدا رو داریم …
همین ما را بس …
اون هوای افتابی بعد از اون هوای
ابریو طوفانی ، چقدر ناپایدار بود .
هوای بیمارستان ما تازه افتابی شده
بود …
اما حالا میتونم بگم حیف شد:
حالا دوباره زمان میبره تا حال ماسر جاش بیاد .
حالا دوباره زمان میبره تا دوباره ما تسلا پیدا کنیم . حالا دوباره … حالا
دوباره …
حالا دوباره.
و با توبه نامه ی فردوسی در مقدمه ی
کتاب یوسف و زلیخواه ، مبحث و ختم میکنم و بر میگردم سر درسام:
دلم سیر گشت از فریدون گرد ، مرا
زان چه او تخت ضحاک برد
گرفتم دل از ملکت کیقباد ، همان تخت
کاووس کی برد باد
ندانم چه خواهد بدن جز عذاب ، ز
کیخسرو و جنگ افراسیاب
زمن تافته بد دل روزگار ، که از من
نیامد همی خوب کار
نگویم دگر داستان ملوک ، دلم سیر شد
ز استان و سلوک
نگویم سخن های بیهوده هیچ ، نگیرم
به بیهوده گفتن بسیچ( تنگنا)
که یک نیمه ی عمر خود کم کنم ،
جهانی پر از نام رستم کنم
