تبليغاتX
یک درخت . یک صخره . یک ابر
یک درخت . یک صخره . یک ابر
از رنجی که میبریم

هر کاری میکنم نمیتونم نگم :

نمیتونم نگم از اتفاقی که افتاد ، از حرمتی که شکسته شد ،

 از دلهایی که در غم فرو رفت ،

 از موج بی اعتمادی که بین بچه ها پخش شد ،

 از سرشکستگی عملی غیر قابل بازگشت ،

 ازبه اتش کشیدن موقعیت سایرین ،

از چشیدن طعم تلخ حقیقتی ناگوار که مشابهش را کم ندیدیم و کم نشنیدیم ...

چهار ماه ، بله حدودا چهار ماه پیش که ا ین واقعه رو زیر گوش خودم احساس کردم . خوب باورش و تحملش و فهمش برام مشکل بود . نه که ندونم دزدی یعنی چی . اونو که میدونستم . اون یعنی خیانت به خودت ، خدا و هم نوعت . یعنی سر شکستگی خدا از بنده هاش .

اون چیزی که نمیدونستم ، سختیه تحمل این قضیه از نزدیکه . وقتی از دور میشنوی و میبینی ، یه ذره اخم میکنی… چند بار کلتو تکون میدی… و چند ثانیه سکوت میکنی … .

اما وقتی از نزدیک باهاش برخورد میکنی و تمام زوایا و جزعیاتش و میبینی ، چشمات از چشیدن طعم تلخش گرد میشه … .

ولی خوب اون زمان هم دردی همگان باعث شد مثل بچه ای که بعد از دعوای مامانش با گرفتن یه رشوه مثل بیسکوییت ، لبخندش تا گوشش باز میشه و چشماش از میان اون حلقه های اشک برق میزنه ، در حالی که خودشم میدونه داره خر میشه ، یادم بره دو دقیقه پیش چه اتفاقی افتاده بود .

( البته مثل اینکه این یه رسمه ، یعنی این جور موقع ها طرف و سرشو گرم  میکنن و بهش میگن دیگه نبینم گریه کنیا و طرفم مجبور میشه دیگه گریه نکنه و چقدر این همگان خوب به رسم و رسوم اشنا هستند  )

 

اما حالا دوباره  انگار همین دیروز بود:

لمس کردم و دیدم از یه چیز این جوری ، چقدر دلت میگیره ، و چقدر تاسف میخوری .

چرا ؟ … اخه ما که خدا رو داریم … همین ما را بس …

اون هوای افتابی بعد از اون هوای ابریو طوفانی ، چقدر ناپایدار بود .

هوای بیمارستان ما تازه افتابی شده بود …

اما حالا میتونم بگم  حیف شد:

حالا دوباره زمان میبره تا حال ماسر جاش بیاد . حالا دوباره زمان میبره تا دوباره ما تسلا پیدا کنیم . حالا دوبارهحالا دوباره

 حالا دوباره.

 

و با توبه نامه ی فردوسی در مقدمه ی کتاب یوسف و زلیخواه ، مبحث و ختم میکنم و بر میگردم سر درسام:

 

دلم سیر گشت از فریدون گرد ، مرا زان چه او تخت ضحاک برد

گرفتم دل از ملکت کیقباد ، همان تخت کاووس کی برد باد

ندانم چه خواهد بدن جز عذاب ، ز کیخسرو و جنگ افراسیاب

زمن تافته بد دل روزگار ، که از من نیامد همی خوب کار

نگویم دگر داستان ملوک ، دلم سیر شد ز استان و سلوک

نگویم سخن های بیهوده هیچ ، نگیرم به بیهوده گفتن بسیچ( تنگنا)

که یک نیمه ی عمر خود کم کنم ، جهانی پر از نام رستم کنم

 

 

 

 

 

  

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 17:42 توسط |