تبليغاتX
یک درخت . یک صخره . یک ابر
یک درخت . یک صخره . یک ابر
ذهن انحصاری

وارد اتاق شدم . همین جوری که داشتم پالتومو در میوردم . داشتم به تک تک اعضا و اجزای اتاقم نگاه میکردم . به کلکسیون کتاب هایی که در حال شکل گرفتن هستند . به طبقه بندی تو کتابخونه . به اون نقاشی بزرگ روی گونی که یکی از دیوارای اتاقم و پارسال باهاش پر کردم . به امضای خودمو داداشم که پاش خورده بود . به اون شارزری که موقع خروج از خونه با حواس پرتی روی تختم جا گذاشته بودم ... .( یه چند لحظه صبر کنید ، من ادم حواس پرتی نیستم . به عنوان یک صفت . فقط گاهی اوقات حواسم پرته ) و یاد اهمالم در مورد اون دخترک نه ساله ای که برای عمل برین تومور اومده بود افتادم . یاد این افتادم که چرا ریه ی اونو سمع نکردم و متوجه عفونتش نشدم . یاد اینکه خنده های اون دختر منو به فکر تفاوتش با سایر هم سناش مینداخت . یاد اون اهنگی که برای تمدد اعصاب توی گوشش گذاشتم .

حالا منظورم اینه که اون وسط یه چیزی کم بود و اون هم سمع ریه های اون بود . از این اهمال کاریه خودم اصلا خوشم نیومد . حالا خدارو شکر همه چی قابل کنترل بوده . همین جوریشم دارم اکسپند نشدنه ریه ی چپشو میبینم . والا دیگه هیچی ... نشستم روی تخت .  با دیدنه کامپیوتر حرفای خورده شده ی روز یادم افتاد . چه موهبت بزرگی که من ایجا از یه زندگی گروهیه وبلاگی بر خوردارم که از لحظات خویشتن داری روز توش خبری نیست . ضمن اینکه هممون داریم یه عمل اعتقادی انجام میدیم . یعنی اعتقاداتمونو اینجا حک میکنیم . ...

تویه یکی از پستای قبلی از ادمایی گفته بودم که خاطره ی عملشون بعدا به سراغت میاد و معنیه حرفشون و عملشون اون موقع برات رنگ و بو پیدا میکنه . .ولی دیگه اینو نگفته بودم که این حرف بر میگرده به یکی از دوستای عجیب و خوب قدیمی ام . دیگه نگفته بودم وقتی من یاد اون بودم اینو نوشتم و نگفتم بعد از اون بلند شدم شمارشو گرفتم . اما اون از اون جا رفته بود ... و تنها جاش توی ذهنم باقی مونده بود ... . اون ادمو من امروز دیدمش ... من دیدمش ... من دیدمش ... .

و وقتی دیدمش لحظه ای رو خلق کردم که در مواجه با دوستای به ظاهر صمیمی قدیمی نمیکنم . و خلوص عملت برای خودت از همین جا مشخص میشه ... ( قابل توجه همگان که به اونا تنها  میگن دوستای خودمانی نه صمیمی ) . من برای اون شناخته شده بودم . اسمو گفت ، و تو چهرش ، لبخند اطمینانو میدیدم ... اما من فقط نگاش کردم و تازه بعد از چند ثانیه بهش گفتم از اینجا بیا بیرون .و دستشو گرفتم و با خودم کشوندمش بیرون ... و... شورها رفت .

خوب دبدنه به دوسته قدیمی برای خودش حکایت ها و پروتکل ها داره.

اما الان به خودم میگم ، نمیشد از خدا یه چیز دیگه میخواستی ... ؟ !!!

هنوزم مثل اون موقع ها صبور و مرموزه ... و بر خلاف بیشتر مردم که از رمزو راز خوششون نمیاد ، اون چیزی که باعث تعلق خاطر من به اون میشه ، اسرار امیز بودنشه .

اخ لیلا ، تو چقدر عجیبی !!!

بگذریم ، دونستن عجب عطشیه . بعد از یک هفته انجام دادن کارهای روتین ، وقتی برمیگردی به پشت سرت نگاه میکنی میبینی تنها چیزی که تو اون هفته باعث مسرتت شده اموخته هاته . حتما میگین این بچه چقدر پاستوریزس نه !!!

نه همچینم این طوریا نیست ولی خوب ما دوست ندارم رسالتمان

 ( نوشتن ) با  بداموزی همراه باشد ...

 

یه نکتهی قابل توجه توی شازده کوچولو (انتوان دوسنت اگزوپری)که الان ذهنمو مشغول خودش کرده:

اینه که توی داستان ،اون  با هر کسی ارتباط بر قرار نکرده ... با کسی ارتباط برقرار کرده که زبونشو میفهمه ...

و این عین اون چیزیه که در ارتباط با افراد همیشه برات اتفاق میفته .

این شعرو حتما شنیدین که :

هر که او از هم زبانی شد جدا، بی زبان شد گر چه دارد صد نوا.

چقدر منم دلم میخواد یکی مثل شازده کوچولو باهام از مسائل فلسفی حرف بزنه . و چقدر خوبه ما ذهنمون رو از انحصار یک سری مسائل بیرون بکشیم ...

وراه های ارتباطی به ذهنمون رو همیشه باز بگذاریم .

البته اون کتاب نکته زیاد داره ولی فعلا همین مارا بس که حواسمان باشد ، دچار توهم بزرگسالی نوشیم.

البته هنوز کتابو تموم نکردم ... ولی خوب .

تا بعد.

  

به ساعت اپم هم اگر نگاه میکنید به خاطره اینه که عصر زیاد خوابیدم!

و الان هر کاری میکنم خوام نمیبره...


 

+ نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 2:5 توسط |