تبليغاتX
یک درخت . یک صخره . یک ابر
یک درخت . یک صخره . یک ابر
یک انسان مردم دار

چقدر این پسر با مزس ...

این پسر با مزه یه دو سه سالیه که شروع کرده به قد کشیدن ... و یه 7 سانتی متری از ما بلند تر شده . و قضیه درست همین جاست که از بلندیه قدش داره بال در میاره ...

ما به عقل این فسقله بچه بسیار اعتماد داریم و بی نهایت بهشان علاقه داریم و از دار دنیا همین یک دانه برادر را داریم .

این فسقله بچه با اینکه امسال کنکوریه ، اما به طرز خون سردانه ای خواب های 13-14 ساعته ی شبانگاهی دارد و هیچ تکان قابل ملاحضه ی را در ایشان مشاهده نمیکنیم . ...

بگذریم ما صبح ها کمی سر به سر این برادر دوست داشتنی میگذاریم ...

امروز در حین اینکه به سمت قلوه گاه ایشان میرفتیم تا وشکانکی از قلوه کاه ایشان بگیریم ، ایشان طی یک حرکت اکروباتیک سریع دست ما را خواندند و دستمان را گرفتند ، بعد از ان جایی که من داشتم از فاصله ی نزدیک و با سر بالا گرفته به چشمان ایشان نگاه میکردم که بگویم ، دستمان را ول  کند ،

ایشان احساس رضایت بسیار کردند ... اما اون چیزی که ما را به خنده ی بسیار انداخت ، نگاهی بود که از جانب ایشان به سمت مادرمان رفت ...

 بله اون چیزی که در نگاهش دیدم انتظار جوابی از چهره ی مادر بود که بهش نشان بده که متوجه بلندیه قد و وضعیت کاملا قدرت طلبانه ی ایشان نسبت به ما شده ( ای وروجک).

و جالب اینکه از خنده ی بسیار من و مادرم ، صورت نازنینش سرخ شد ... و منجر به رخ دادن یک لحظه ی بسیار دوست داشتنی شد ...

اینکه برای فرار از اون وضعیت وانمود کند که میخواد صبحانه میل کند.  قافل از اینکه دوز خجالتش به حدی بالا رفته بود که ، تیر اخر و با یک جمله ی عجیب ، به خنده های من زد :

 

 

_مامان این پره کجاست ؟!!! ( مولف: منظور همان کره هست )

 

...

البته ما هم به پاس خنده هایی که به ما عطا کرده بود ، یک ساعت بعد به درخواستش برای اوردن هندزفری ایشان از اتاق ، جواب مثبت دادیم. که با عدم باور ایشان روبه رو شدیم :

 _ باورم نمیشه !!!

 

 

>حتما از محتویات اپ امروز متوجه شدید که بنده یه چند روزی ست که اف میباشیم و در خانه به سر میبریم ...

>خوب دیگر تفریح بس است ، بچسبیم به امور جدی زندگی . مثلا اینکه ما بهتر از هفته ی گذشته نشدیم . برای اینکه باید بیماری های قلب و عروق رو هم علاوه بر بیماری های تنفس میخواندیم که نخواندیم ...

>و اینکه ما سینک گوشیمان را درست کردیم همچنین مشکل نرو موبایلمان را .راه حل خیلی ساده بود . اگه نمیفهمی جواب چیست ، تیشه بر ریشه اش بزن ( درست دقیقا مثل انسان های اولیه ی غار نشین ، اخر ما به این  موجودات بینهایت علاقه داریم ، چرا که احساس هم زاد پنداری با اینها میکنیم . )

یعنی از ریشه پاکش کردم و دوباره پی سی سوییت را نصب کردم .

 ما اینیم دیگه ... .

>حتما متوجه عوض شدن لحنمان هم شدید . این تشعشعات وب گردی ست . نگران نباشید درست میشود . یعنی از سرمان میافتد.

>نمیدونم چرا این هفته تماما این احساس را داشتم که بنده انسان مردم داری هستم !

دیگه دلیلشو خودتون کشف کنید ... چی شده که من این احساس و دارم ، جزو اسرار . اخه همه چیزو که نمیشه گفت ... ولی اصولا برای کشف و درکش باید با مردم سر و کار داشته باشی!

یاد یک جمله از نوشته های رومن گری افتادم که میگفت اخه من مرض ندارم مردمو نارحت کنم ... !

دیدم به طرز وحشتناکی راست میگه .

>ما در این هفته یک اهنگ هدیه گرفتیم( به طریق بلوتوثی ) که متنش هم همراهش بود .

اقا شما که اهنک خارجی بیشتر بهتون میچسبه با متنش گوش کنین ... . خوبه مقویه . برای مغز خوبه !

و از اهنگ نپرسید که بسیار خوب بود.

> راستی یک اشتباهی راجع به رشته ی این جانب توسط خوانندگان صورت گرفته بود که مجبوریم رفعشان کنیم: کسی پرسیده بود پزشکی؟ . میخواستم بگم نه من یه پیرا پزشکم . و لی در مرحله ی دگردیسی به سر میبرم . دارم میخونم برای کارشناسی . . . خوندن برای کارشناسی کاری نیست که براش بخوای همه چیز رو تعطیل کنی ولی زمانی که کیفیتش برات مهم باشه این کار رو لازم داره . فکر کنم، کم کم دارم از هاله ی ابهام خارج میشم . نه ....!

سلام، من هما هستم ...

یک بانوی پیرا پزشک.

+ نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 11:24 توسط |