تبليغاتX
یک درخت . یک صخره . یک ابر
یک درخت . یک صخره . یک ابر
یک روایت

هی میخوامself report  ندم ، نمیشه..... گوش کنید ، جالبه :

 

 

بعد از فارغ شدن از یکی از شب کاری های شغل شریف بیهوشی ، برای گرفتن شماره ی نامه ی تاییدیه ی پایان طرح ارسالی به امور انسانی شهید بهشتی ، به سمت دبیر خونه توی همون ساختمون اصلی ، سرازیر شدم .

یه قیافه ی امیدوارانه

انتخاب یه مود از نوع سرحالش

حدود 3 درجه لبخند  رو لب

و 2 درجه افزایش قوس ابروها به سمت بالا ....

حالا مناسبم . پامو تو دبیر خونه گذاشتم ...

_چی . نامه ای تحت این عنوان پست نکردین ؟ ولی 2 هفته ی پیش ، کارگزینی بهم گفت یه هفته دیگه نامتو میفرستیم!!!

_ نه چیزی نداریم . برو کارگزینی ببین چه خبره ...

!!!

مود قشنگی که انتخاب کردم یه ذره با تعجب قاطی شد .

دم در کارگزینی... ( که تو یه ساختمون دیگه ست ، که مسافتش تا ساختمون اصلی خودش قابل توجه ) ... همون پروتکل قبلی ... امید و لبخند و سرحالی .

با عرض سلام . صلوات و خسته نباشی و با نام و یاد خدا ...

_ نامه ی منو فرستادین دبیر خونه ...

_ نه عزیزم قرار حسابداری یه مفاصا حساب به من بده که نداده .... پرونده بدون اقدام میمونه تا اون نیاد .

( با خودم : خدا رو شکر این یکی تو یه ساختمون دیگه نیست..)

تو حسابداری ...

_ مفاصا حساب و هنوز به کارگزینی ندادین؟

_عزیزم نامه رو فرستادیم مدیریت تایید کنه . برو ببین چرا تایید نکرده !!!

همین جوری که مناظره اش میکردم ، مود قبلی رو با کمی تغییر در درجات ذکر شده حفظ کردم .

و به روی خودمم نیووردم که من فهمیدم چقدر  شما بی عرضه اید.

به سمت مدیریت تو ساختمون اصلی ................................

چه افتاب بدی ........................................................

چه هوای بدی ................... این گلا چرا این جوریه......

اصلا زمین چرا کجه ..!! چرا اینقدر صدای پرنده میااااد .

سلام خسته نباشین . عرض شود که . من اومدم دنبال برگه ی مفاصا حسابم ....

( تو دلم : برگه ی مفاصا حسابمو بدین ... )

_ خانوم بفرمایید بشینید . من با حسابداری تماس بگیرم . بند ششش مششکل داره .

در حال نشستن : ( ای بگم چی بشین که یکی باید یادتون بندازه  چیزی هم به اسم تلفن هست )

_ عرض شود که در بند شش نوشته شده بیمه ی حوادث در اسفند هشتاد و شش از حقوق شما کسر شده !

اخه اسفند 86 که هنوز نیومده ...پس گاو حسن که نه شیر داره نه پستون ، چه جوری شیرشو بردن هندستون ؟!!!

( یا حضرت جرجیس ، این دیگه چیه؟)

_حالا ... شما تشریف ببرید حسابداری ، بگید ، صورت حساب بیمه ی حوادث رو ضمیمه کنند که تکلیف مشخص بشه  .  به خودشون گفتم باید چی کار کنن . شما فقط نامه رو ببرین اون جا ... .

یه ظرفیت بازدمی ای از بینیم دادم بیرون که تو تاریخ فکر کنم سابقه نداشته . عجب معجونی شد مود و میگم ، یه کم سر حالی رو با تعجب قاطی کن ، بدستش میاری ... البته این واکنش یه ذره گرما تولد میکنه ها ، که در نتیجه ی اون حرارت داخلیه بدنتون بالا و صورتتون باد میکنه ! ( اینم پیش اگهی ش )

 

کجا ؟این تازه اول راهه بشینین بقیشو گوش کنین ...

 

در راه برگشت به ساختمون حسابداری : این پرنده ها چرا ار میزنن ( گوشاتونو درویش کنین)  ... این گلا چرا اینقدر زشتن ... اسمون چرا اینقدر بی ریخت شده ...!!!

ساعت چرا 8 و نشون نمیده ... برا چی ساعت 9 شده ...

مسئول حسابداری: این اولین باره که مدیریت اینو میگه !مگه نمیدونه  هر سال  برای تمام طول سال اینده این مبلغ و از حقوقشون بر میداریم . مگه مبلغش همش چقده ( 10000ت) که  بخواییم ذره ذره از روش بر داریم ...؟

(ای ول هوش و ذکاوت!!! )   

مگه نمیدونن گاو حسن اولش این جوری نبوده  ... اولش شیر میداده  .... بعدا خاصیت شیر دهیشو از دست داده ...!!!

خانومه  x  یه تماس با مدیریت بگیر شفاهن براشون توضیح بده. صورت حساب تو پرونده ست نمیتونیم ضمیمش کنیم که ..

 

ولش کن درد سرتون نمیدم ... اخرشو بهتون میگم ...

از حسابداری به مدیرت . گوشتونم نمیخواد بگیرین . خودم سانسورش میکنم ... تو مدیریتم اتفاق خاصی نیافتد، فقط جناب مدیر ابهام گاو حسن براشون رفع شد و یک امضائ ناقابل برای ما پای اون برگه ی کذایی انداخت . مرحله ی بعدی طی طریق مدیریت به دبیر خونه و از دبیر خونه به کار گزینی بود ... نتیجه این که مسئول کارگزینی ، بعد از انجام دادن کلی فکر . حساب و کتاب بر میگرده بهتون میگه : یک هفته ی دیگه نامتون به امور انسانی پست میشه .بله درست فهمیدین از اون یک هفته های معروف.

نتیجه اینکه :

1-بروکراسی نمیخواد دست از سر ما جهان سومیا بر داره . بره پی کارش . بابا کجا بره از این جا بهتر !

و اینکه اگه بهتون گفتن بیا مهندس IT شو ، بازار کارش خوبه فایدش اینه مزایاش اونه...... زیر بار نرین....چون اگه پرورش این همه مهندسIT فایده داشت تا حالا سیستم اداریمون عوض شده بود ...

2-خیلی نگران وقت تون نباشین . مطمئن باشین ، تنها چیزی که ارزش نداره وقته!

3-اگه در وضعیت مشلبهی مثل مال من گیر افتادین، یه بروشور تو کیفتون اماده داشته باشین راجع به نهوه ی استفاده کردنو اندیکاسیون های استفاده  از تلفن ، فکس و ...و به طرف نشون بدین !

4- از همه مهم تر : دیگه مود انتخاب کردن و حضوری رفتن و خشرو باش تا جواب بگیری و این چیزا از سرم افتاد .    

 

و یه نتیجه ی پنجم : به همین راحتی به کسی امضا ندید.!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 20:33 توسط |
یه حرکت خودجوش

انگار بعد از این همه مدت تازه وبلاگمو دیدم !

اره خیلی به هم ریخته ست ... اون گوشه رو نگاه کن ... پر جگ و جونور شده ... نچ نچ نچ ... خیلی بده ادم نسبت به محیط اطرافش بی توجه باشه ...

ادم اینقدر بی انض*ط ...اینقدر ش*ته ... اینقدر *

.

.

.

اون گوشه پر وبلاگایی شده بود که میخواستم بهشون سر بزنم ولی نزده بودم ،یا فقط یه بار بهشون سر زده بودم . و برای همینم براشون اسم نذاشته بودم و روشون عدد و نقطه و همون ها که میدونین گذاشته بودم ...

اخه اونا که دوستام نبودن ...

اما امروز یه جارو دستم گرفتم و هر چی گرد و خاک بود تکوندم ...

و تقریبا میشه گفت الان احساس ارامش و خوشبختی میکنم .

و احتمالا برای شما هم قابل تحمل شده ... و میتونین به اینجا بیشتر سر بزنین .

خلاصه اگه این وبلاگ خیلی درب و داغون بود به بزرگی خودتون ببخشید . ... ادم وقتی میخواد با یه دست چند تا هندونه رو برداره این شکلی میشه دیگه ... همیشه میگن قدم به قدم .

 

 به امید روزی که گرد و خاکای ذهنمونو بتکونیم ...

 

 

راستی من دو روز پیش اینجا یه شعر قشنگ گذاشتم که بعدش هم پاکش کردم ...

و علتش این بود که اون شعر مال من نبود ...

اینو گفتم که از کسایی که شعر و خوندن و بعد پاک شدنشو دیدن عذر خواهی کرده باشم  و بگم یه وقت فکر نکنن با یه ادم بی ثبات طرفن ...

نه ... بالاخره شک و تردیده دیگه... یه وقتایی میاد سراغ ادم ... و الا خودم یه عمر نسخه نوشتم برای دوستام که شک جاده ی خوبیه ولی مقصد خوبی نیست و الا اخر .

و ادمم که خاصیتش اینه ، موقعه نسخه پیچیدن یادش میره که ویروسش سراغ خودشم اومده و میاد ...

دلیلش  هم مشخصه وقتی علت اولیه ی کارت مال خودت نباشه این شکلی میشه که هی دچار شک و تردید میشی ...

و به این کار میگن :

 دنباله روی ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت 19:1 توسط |
باور کنیم...

Girl interrupted1.

این عنوان فیلمی بود ، که خیلی چیزها برای یاد گرفتن داشت... و من به کرات تجربه کردم ،هر وقت میخوای این خیلی چیزها رو یه جا ،جا بدی همش از هم باز میشه ،هر کدوم یه طرف میره ،و هیچ چیز برات نمیمونه .پس من مهم ترین پیغامی رو که بی ربط با جریانات قبلیه فکرم نبود و در طول این فیلم با اون جریانات پیوند خورد و اصلاحشون کرد رو به میگم...

تا سر فرصت و در یک فوق برنامه فضای فیلم رو شرح بدم...

اون چیزی رو که تو متن قبلیم ازش حرف زدم ،یعنی   سرنوشت اجتماعی ،الان برام مفهوم پخته تری پیدا کرده و تبدیل شده به تصمیمی که تو زندگیم گرفتم :

 

قضیه از این قراره ، اون چیزی که باعث میشه ، این احساس بهت دست بده که قربانی اجتماع شدی ،

اینه که از روی بی فکری تصمیم بگیری . که تو این حالت یا به سمت جنگیدن با دنیا پیش میری ،یا به سمت این احساس که به دنیا به اصطلاح زنجیر شدی.

اما حد وسطی هم هست ... این مشکل رو (زنجیر شدن به دنیا )در اغوش بکشی . و به روی خودت نیاری که بهش زنجیر شدی چون بدون دنیا زنده نمیمونی . وکار خودتو بکنی چرا که ارزش دنیا و زندگی خیلی بالاست .

 

خوب من یه کار جدید یاد گرفتم و اون اینه که اگه مشکلی پیدا شد ... میشه با یه بهونه ی خیلی کوچیک اول فراموشش کنم ... و وقتی حالم سر جاش اومد... اون وقت تصمیم بگیرم و مشکل و حل کنم...

یعنی زمانی تصمیم بگیرم که خوبم و حتما هم حلشون کنم ...

 

دیگه اینکه باور کنیم که :

بزرگ شدیم و باید با مسائل بزرگونه بر خورد کنیم...

 

با تشکر از دوستی که ، با وجود اینکه بسیار ، از هر نظر بالاتره(در معلومات ، تجربیات و ...)  و خیلی بیشتر میدونه با من همراهی میکنه . و این فیلم رو به من داد در حالی که میدونست خیلی از سوال های منو جواب میده...

 

خیلی چیزها هست که با دیدن این فیلم برام روشن شده اما بهتره از همون اصلی که اول گفتم پیروی کنم تا مطالب ارزششون و هر کدوم به تنهایی حفظ کنن.

 

2.و اما عزیزی در وبلاگش گفته بود  خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست و بلکه اونا رو زشت تر هم میکنه .

باید بگم خیال خوبی ها فرار از بدی هاست ،نه درمانش. و شما رو دچار توهمی میکنه که دنبالش میری و میبینی که اون هم دردی رو دوا نمیکنه . و درمان اصلی در اغوش کشیدن ... و حل کردنشه ... نه سستی در حلش و دور زدنش!

+ نوشته شده در سه شنبه 15 آبان1386ساعت 21:59 توسط |
من اینجاییم و چراغم درین خانه میسوزد

یه سری از ادما تو زندگیت خاطره ساز میشن ..طوری که میبینی بعد از سالها یهو دلت هواشونو میکنه…

ادم ها ...

عجب موجودات عجیبی هستند …نه تنها بهترینشون بلکه بدترینشون هم ممکنه این اتفاق براشون بیفته…و جالب اینجاست که هیچ حد وسطی در کار نیست… .

 

یه چیر مشترکی که  بین ادمای به یاد موندنی دیدم…

اینه که معنی حرف ها و حرکاتشون بعدا به سراغت میاد …خاطره ی عملشون یه دفعه به ذهنت حمله میکنه… این طوریم نیست که بگم خاطرش از جلو میاد…

نه … از بغل میزنه … .

تازه میبینی بعد چند سال تازه معنی حرکتشون رو فهمیدی…معنی حرفشونو فهمیدی…

 

دومین وجه مشترکشون اینه که چشم های گویایی دارن… انگار وقتی چند سال پیش داشتن بهت نگاه میکردن…این نقطه ی روشن شدنت رو میدیدن … و با صبوری منتظرت بودن …منتظرت بودن که چند سال دیگه بهشون زنگ بزنی و بگی بی بهونه یادشون کردی … .

 

من عاشق ادمای صبور و نترسم …

میگم عاشق ولی منظورم اینه که خودمم سعی میکنم باشم …

میگم صبور چون اثرشونو در طول زمان میذارن (ادمای صبور )

میگم نترس چون بهت نشون میدن مسائل از اونی که تو فکر میکنی حقیرترن …

 

راستی یه چیزی اسباب کشی مو به وردپرس حالا حالا ها به تعویق می اندازم ...

مثل اینکه داره یه تعلق خاطری به اینجا در من ایجاد میشه...تازه می فهمم چرا به این زودی می خواستم جامو عوض کنم ... مثل اینکه از نوشته های اینجا فراری بودم ...که یکی از دلایلش عدم تصدیق پدرم نسبت بهشون بود...

اخه نمی دونین ... نظراتش مثل یه بولدوزر به راحتی میتونه دیوار افکارمو خراب کنه ... من یه ادمیم که یه چیزی زود میزنه تو ذوقم ...و وقتی زد یقینم به اندازه ی

پست ترین چیز پایین میاد. و زمان میبره تا دوباره جمع و جورش کنم ( یقینم و میگم)...

یکی دیگه از دلایلش پیدا کردن فضای قشنگ تر در ورد بود ... اما الان دیگه من اون فضای قشنگ و نمی خوام ..

و تصمیم گرفتم به نوشته های گذشتم با سنجاق وصل بمونم و فصل جدید وبلاگ نویسی مو در همین خانه سپری کنم ...

یه شعر قشنگ میگه:

من اینجاییم و چراغم در این خانه میسوزد

وای که الان چقدر روحیم مثل پیرمردا شده ...

خونه رو تاریک میخوام...لحظه ها رو ساکت ...

و فقط یک صدا رو حاضرم درش راه بدم ... یه موسیقی کلاسک از بتهوون ...از اونا که میره تو حال خودش و دیگه نمی فهمه چی داره اطرافش می گذره ... و یه فنجون ابجوی اسلامی !!!

وای که من اخرش یه پیانیست میشم ...

 

فعلا شاید مطالبی رو که خیلی دوست دارم از لا به لاشون توی ورد هم بذارم .اما خونه ی اصلیمو دیگه اینجا قرار دادم .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 17:58 توسط |
ازادی از بند تعلق

یه مدت بدون اینکه بدونم چرا . حالم خوب نبود...بالاخره یه جا پیدا کردم که با خودم بلند بلند فکر کنم...خیلی موثر بود...و الان دیگه حالم خوبه...بگذریم.

 

ازادی از بند تعلق...قربانی کردن زندگی فردی در مقابل زندگی اجتماعی...حل شدن در جمعیت...

اوه چه مفاهیمی...از به زبون اوردنشون خودمم تعجب کردم . ولی یه نگاه به اطرافتون بکنین...

به نظرتون نمیاد جامعه داره ادماشو تو خودش حل میکنه...به ندرت احساس نمیکنین جاتون تنگه... و دلتون نمیخواد توی حیاتی جادار تر زندگی بکنین ؟...این برای ایناییه که گفتم...

ولش کنین ...خیلی ذهنتون و مشغول نکنین...خودمم نمیخوام خیلی بازش بکنم...فقط اگه این حرفا تو گوشتون باشه شاید از قرار گرفتن تو یه یه موقعیت مشابه یه دفعه این حرفا براتون جا بیفته...

 

راستی از خلف وعده ای که کردم متاسفم ...نه متنی رو که معرفی کردم دیگه دلم میخواد بذارم . نه به موقع اپ کردم ... خیلی خیلی متاسفم ...گفتم که حالم خیلی خیلی خوب نبود...نیاز به کمی تنهایی داشتم...

 

و ببخشید که این نوشته یه کم تلخ بود ...و جای هیچ کامنت خنده داریو نذاشتم...

 

راستی یه چیز دیگه دارم به ورد اسباب کشی میکنم ...دلیلشم فکر میکنم تنوع طلبی و طبع بالامه...ولی دیگه از اون جا پر نمیکشم برم جای دیگه ...ادرسش رو حتما به هر کس که بخواد میدم...گر چه تازه شروع به کار وبلاگ نویسی کردم ولی قطعش نمیکنم و قول میدم وبلاگ نویس خوبی بشم ...

متاسفانه من خیلی سریع تغییر موضع میدم..و خیلی سریع یه چیز تکراری دلمو میزنه ...اخلاق بدیه ...یه موقع هایی خودمو کلافه میکنه...ولی هر چی هست بهتر از رکود و عدم حرکته ...

 

حقیقتش تلخیم به این خاطر که اخیرا یه چیزایی و یه کسایی زدن تو ذوقم ...ولی مهم نیست باهاش کنار میام و مجبورم به یه سری قوانین که نمیفهممشون و دوستشون ندارم عمل کنم...چون این قوانین از طرف کسانی برای من وضع شده که بهشون احترام میزارم...

این همون حل شدن تو اجتماع ...

همون قربانی کردن زندگی شخصی در برابر زندگی اجتماعیه...

       همون عدم رهایی از بند تعلق....

       تا بعد...

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 16:0 توسط |