تبليغاتX
یک درخت . یک صخره . یک ابر
یک درخت . یک صخره . یک ابر
پادشاه بدون موقعیت

چند  روز پیش که رفتم تو ریکاوری . دیدم طایفه  برنامه ی ماه بعد و فول ریخته . داشت از ورق سر ریز میشد .

برنامه رو بهم نشون داد . نگاه کردم و عکس العملی نشون ندادم و انگار منتظر بود اعتراض کنم. اخه میدونستم منظورش چی بود . از اون جایی که به طور غیر مستقیم در جریان صدر رفتن من قرار گرفته بود و من شخصا نه چیزی بهش نگفته بودم و نه درخواستی ازش کرده بودم .

میخواست عملا بهم نشون بده فکر صدر و نکن .

و مطمئن شه  اگر هم فکرشو کردم منو مجبور میکنه ازش دست بردارم .

مثل اینکه مرده بود اینقدر خودشو نگه داشته بود ازم سوال نکنه(ببخشید یه ذره بی ادب شدم). دیروز که منو دید بالا خره ازم پرسید :

_ هما صدر چی شد؟

_  هیچی دیگه حالا که کارم اینجا درست شده ولش میکنم .

هم باور نمیکرد هم از اینکه یه نیروی مطیع و تمام وقت گیر اورده بود راضی بود .

و اما امروز که رفتم ریکاوری ...

 دیدم یه نیروی جدید به برنامش اضافه شده . دیدم حالا که تنور داغه وقتشه نون و بچسبونم .

و خیلی محترمانه و صادقانه ازش خواستم به من دو روز اف در هفته  بده . تا بتونم صدر هم برم.

مثل موم شده بود . و گفت سعی میکنم این کارو بکنم . ...

یک پادشاه وقتی موقعیت حمله و کشور گشایی نداره وممکنه سرزمین اصلیشو از دست بده . موقتا ممکنه عقب نشینی بکنه و وقتی تجدید قوا کرد دوباره حمله کنه .

من همون پادشاهیم  که اول موقعیت حمله نداشت ...

در ضمن اون روزی که دیدم طایفه اون طوری برای من برنامه ریخته و میگه من به تو 120

ساعت اضافه کار میخوام بدم فهمیدم یه نفر چوب تو لونه ی زنبور کرده و کسایی هستن که دلشون نمیخواد این کار بشه .

من هم عمدا وارد میدونی نشدم که اونا برام طراحی کرده بودن . چون شکست میخوردم .

اما طایفه با این سابقه ی کاریش وارد میدونی شده بود که دیگران خواسته بودن . به این دلیل که اون روز اتیشش خیلی تند بود و من احساس میکردم کسی تحریکش کرده و کنار وایساده بود تا برخورد ما دو تا رو تماشا کنه ...

البته بگم کل این قضایا اهمیت چندانی برام نداره  و بیشتر یه لجبازی و کنجکاوی بچگانه ست .و الا متعهد شدن به دو محیط کاری خیلی هم سخت و دست و پا گیره .

راستی قول داده بودم دیگه گزارش نویسی نکنم . اخه این هفته نه فیلمی دیدم و نه کتابی خوندم که بخوام راجع بهش توضیح بدم .

ولی در عوض متن بعدی وبلاگم و معرفی میکنم یه کیس ریپورت از بیماری که دیشب تو بیمارستان اکسپایر شد .

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 20:37 توسط |
ای خدا

- بابا این ادرس وبلاگمه . بهش سر بزن . بخونش . برام کامنت بذار .

- چشم . مگه وبلاگ داری؟

- اره یه وبلاگ شخصی درست کردم .

- چشم.

فرداش اومد خونه و یواش یواش شروع کرد نظرشو گفتن .اولا که شما باید بدونی وبلاگ نویسی نیاز به مطالعه ی زیاد داره .حرفشو قطع کردم و گفتم قرار بود کامنت بذاری . گفت از این به بعد . و ادامه داد :

نیاز به موشکافی زیاد داره . و اصلا شما باید یک مدت وبلاگ وبلاگ نویسای حرفه ای رو بخونی و تازه اون زمان که شما به یک دید و نقطه نظر رسیدی چون امکان نشر و چاپ افکارت رو نداری . نظراتت رو می ذاری رو وبلاگ.

گفتم من یه جوجه وبلاگرم. از من چه توقعی داری . گفت پس از وبلاگرای حرفه ای و دیگران کمک بگیر و مشورت کن .

تو دلم گفتم منظورت اینه که ابروی هر چی وبلاگر بردی دیگه .زد تو ذوق بچه . اشک بچه رو در اورد .

ادامه داد:ثانیا . تو داری تو وبلاگت گزارش نویسی میکنی . این خوب نیست دیگران بدونن چی کار داری میکنی .

جرم دومم هم مشخص شد . گزارش نویسی .

و سومین ایرادی که گرفت منجر به این شد که این اخرین جمعه ای باشه که وبلاگ رو سایت میذارم .

به توصیه ی بابا قرار شد . تنها یه روز از هفته رو به این کار اختصاص بدم و می خوام روزای دوشنبه رو این کارو بکنم . بهم گفت الان چند روزه تنها کارت این شده .وبلاگ مینویسی و وبلاگ می خونی . یادت رفته چه کارای دیگه ای می خواستی بکنی .

فهمیدم از زیر ذره بین رسد خونه ی اون نمی تونم خارج بشم و سکوتش به معنی بی خبری نیست .

البته این پیشنهادش خوب بود . می خوام برای تمام کارها و برنامه هام این روند رو پیش بگیرم . دیگه هر روزی کار مخصوص خودشو داره و هیچ کار دیگه ای واردش نمیشه .

به سلامتی.....(تق)....

میگم خوندن این نوشته چقدر با اهنگ

U want to make a memory

از

Bon jovi

تناسب داره.

بگذریم دیگه از این به بعد فقط دوشنبه ها متنمو می ذارم . گذارش نوسی هم نمی کنم .

وقتی بلند شد از کنارم رفت این شعر داشت تو گوشم صدا می کرد .

هر ان کس جز تو داند کزم تو چیست

 بر ان عزم و تصمیم بباید گریست.

+ نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 18:39 توسط |
از کرخه تا راین

تازه تو یه دوراهی قرار گرفته بودم که یه دوراهی دیگه ام بهش اضافه شد .

نشسته بودم توی تاکسی . گوشیم زنگ خورد . از طرف شعبه ی بین الملل دانشگاه شهید بهشتی بود .

- بله...

- از طرف بین الملل باهاتون تماس می گیرم .

- بله بفرمایید .

- نتیجه ی مصاحبه تون مثبت شده و شما در این دوره پذیرفته شدید ...(سکوت)

- بله . گوشم با شماست .

- شنبه ی هفته ی اینده تشریف بیارید برای ثبت نام . 6 قطعه عکس.کپی تمام صفهات شناسنامه و کپی کارت ملی.کپی مدرک دیپلم و پیش دانشگاهی.یک وثیقه هم با خودتون بیارید.شهریش رو هم که در جریان هستید . ترمی 6 ملیون تومن...

گفتم کلاسا از کی شروع میشه.گفت از بهمن.گفتم کجا بر گذار میشه.گفت فعلا دانشگاه شهید بهشتی اما قشم که اماده بشه برای بعضی کلاسها که نیاز به لابراتوار نداره میبریمتون اونجا.گفتم وام.گفت با وزارت علوم صحبت کنید.گفتم شما بورسیه هم دارید.گفت ترم یک نه.گفتم هزینه ی ترم ها رو اولش و یک جا دریافت می کنید.گفت ترم یک رو یک جا ولی باقی ترم ها رو می تونیم قسط بندی کنیم... (سکوت)

 

- سوال دیگه ای ندارید؟

-                                             - نه ممنون .خداحافظ.

و اما قبل از این مطلب یه مطلب دیگه ای رومی خواستم رو وبلاگم بذارم که فرصت نشد.که از این قرار بود.

انچه گذشت:

 تا پایان مهر طرحم در بیمازستان امام حسین تموم میشه . قبل از اینکه طرحم تموم شه به پیشنهاد یکی از انستزیولوزیست های امام حسین به صورت ازمایشی توی بیمارستان صدر(به افرین) مشغول به کار شدم .

از مقایسه ی مزایا و معایب صدر و امام حسین بگذریم. بگذریم که چقدر سریع فرایند تطبیق پذیری با محیط کار جدیدم رو طی کردم که نمی دونم این به خاطر جو خوب صدر یا به خاطر کسب تجارب بیشتر از امام حسینه .

تو کشمکش فکری بین این دو جا فهمیدم که شرایط برای انتخاب هر دو جا فراهم نیست و مجبور به انتخاب یکی از این دو هستم .

اخرین روزی که در هفته ی گذشته رفتم صدر . مسیولین اون جا به  من ا.کی دادن که می تونی اون جا بمونی و باید تا اخر ماه تکلیفتو روشن کنی که می خوای بمونی یا نه .

امروز هم که امام حسین  بودم بعد از یک ماه بررسی.تحقیق و تفحص . اقایون امام حسین(منظورم مسیولینشه)با مسیول بیهوشیمون تماس گرفتن که استخدام شرکتی ایشون در اینجا قطعی شده .

نمی دونم تا حالا جدول سودوکو حل کردین یا نه . اگه حل کرده باشین می دونین که برای انتخلب اعداد . باید از استدلال استفاده کنی و از انتخابی که میکنی مطمین باشی و الا کل محاسبات بعدیت غلط از اب در میاد ...!!!

وضعیت من بی شباهت به حل این جدول نیست .

من این وسط یک اشتباه هم کردم و اون اینه که به دلیل نداشتن تجربه . برای هیچ کدوم از این دو جا از اولش شرط نذاشتم .

و مشکل اینه که هر دوجا تمام وقت منو میخواد.

علاوه بر این که مجبورم از یکی از این دو موقعیت شغلی بگذرم از نا واردی خودم در نهوه ی تنظیم شرایط کاریم دلخورم.

و همه ی این ها به کنار باید ظرف چند روز اینده تکلیف بین الملل رو هم مشخص کنممم...  .

 

(میگم این ری هانا هم چی کار کرده با این اهنگ پلیز دنت اپ د میوزیکش .

          بیخود نیست که نفر اول تو هیت لیست ام.تی.وی.اف میشه)

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 17:53 توسط |
احیا نامه

ادم ها به رمضان و شب های احیا که می رسن دست به توبه شون خوب می شه .

فکر میکنن میشه که هر خطای که تا به حال انجام دادن یک شبه پاک شه .

فکر میکننکه با 4 بار خلص نا من نار   گفتن از اتش جهنم خلاص میشن.

نه اینطور نیست .وقتی انسان ها توبه می کنن تازه ادعا میکنن که خوب شدن .و از اینجا به بعد که بازی شروع میشه .خداوند عالم خیلی باریک بینه . به همین راحتیا سرش کلاه نمیره . بله باید ادعات و ثابت کنی . باید ازمون بدی .

و توی اون ازمون که خیلی ها میشن حاج اقا فتوحی و 50 سال عبادتشون رو یک شبه به باد میدن .

خیلی ها میشن طه پزوهان و یک شبه طغیان میکنن .

خیلی ها میشن جلال و تو یه مناقصه خودشون رو گم میکنن ...

 

و اما فلسفه ی اون 30 روز روزه گرفتن .

در حقیقت این روزه ها یک سری ازمونک هایی که انسان ها رو برای ازمون اصلی اماده میکنه . مثل ازمون ای قلم چی و غیره که بچه ها رو برای کنکور اماده میکنه .

 

بریم سر مراسم شب احیا ...

شب بیست و سوم بود که دوستم من و برای مراسم افطاری و احیای شب بیست وسوم دعوت کرد . هیچ فکر نمی کردم اینقدر برام خوب بگذره . اخه من زمانی علا قه ای به این کارها نداشتم ولی الان دارم .

من از مجالس دعا و گریه و مویه خوشم نمیومد.این کارا رو جز حماقت چیزی نمی دونستم و هیچ تمایلی به همراه شدن با اطرافیانم در این مجالس نداشتم

. از مذهب تنها نماز روزه و قرانش رو قبول داشتم . چون میگفتم قطع کردنشون باعث بسته شدن  راههای ارتباطی با خدا میشه  و موجب باز شدن راه شیطان به زندگیت میشه. اما  اعتقاد داشتم این مراسم  ترفندهای سیستم برای اروم کردن ملتی که خونش رو تو شیشه کرده . و تنها از این نظر ارزش داره که تا یه مدتی انسان ها با این کارا خودشون پلیس خودشون میشن و دست به انجام خیلی کارا نمیزنن .

اما نمیدونم چی شد که امشب با یه دید دیگه به این قضایا نگاه کردم و دیگر ان نگاه تقبیح کنندهی قبلی وجود نداشت .

رفتم خونه ی دوستم . بعد از افطار صاحب مجلس مراسم خوندن دعای جوشن کبیر رو شروع کرد ...

خوب حسابش رو بکنین منی که رسوبات ذهنیم اینها بود به چه سختی با جمع هم دل و همراه شدم . اما کم کم نرم شدم و گوش به دعا سپردم ...

بلند گو که طرفم اومد به یاد قران خوندن ای سر کلاس قران و مراسم صبحگاهی دوران دبیرستان و راهنماییم بلند گو رو گرفتم و من هم بخشی از اون دعا رو خوندم . چه کیفی داد . یادش به خیر اون موقع ها بچه ها ولم نمیکردن از صوتم خوششون میومد . اونام خوشون اومد حتی گفتن بیا مداح شو.!!! بر خلاف عقیده ی قبلیم... الان نظرم چیز دیگه ایه . الان معتقدم در حقیقت این دعا ها حکم ادبیات دین رو دارن . کلمات دعاها وزن و قافیه داره و مثل شعره و دعا کردن عاجزانه به درگاه خداوند در قالب شعر و ادبیات بیشترین تاثیر و میذاره.این رو از روی حال و هوای ادمای اونجا بعد از خوندن دعا میگم. در ضمن من اون شب شاهد یک تیم ورکینگ قشنگ بودم .

نتیجه اینکه : اون چیزی که من از جمع اون شب گرفتم افزایش ظرفیت روحیم به واسطه ی صدا کردن خدا با خوندن ادبیات دین در یک تیم ورکینگ بود .

بعد نوبت به روضه خونی و مویه رسید . یواش یواش دیدم یه جور احساس دلتنگی بهم دست داده . این احساس که دلم می خواد برای خدا سر کج کنم و از خدا بخوام هوامو از قبل بیشتر داشته باشه و اینجا بود که به نظرم سر خم کردن برای بنده های خدا بی معنی و زشت اومد . ..

از دلتنگی گفتم ادم بعدش با این دلتنگی ای که برا خدا به وجود اومده باید چه کار کنه ؟

یه عده که یادشون میره و دوباره به همون کارای قبلیشون ادامه میدن .ادم فروشی ها دورویی ها و...یه عده هم که میرن تو حالت خلصه و جز تنبلی بی فکری و حماقت چیزه دیگه ای براشون نمیمونه .و خیلی هام باهاش ظرفیت روحیشونو بالا میبرن .

 

فردای اون شب احساس کردم از امتیاز و شان یک انسان عزادار بر خوردارم . مخصوصا که این عزاداری برای انسان بزرگی چون علی باشه .بلند شدم لباسامو عوض کردم و یک دست لباس مشکی پوشیدم.!!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت 23:9 توسط |
در راه اگاهی

امروز برای یک مصاحبه رفته بودم دانشکده ی پزشکی دانشگاه شهید بهشتی . مصاحبه پیرو ثبت نام من در مقطع دکترای حرفهای در قسمت بین الملل دانشگاه بود . یک سال پیش این اگهی رو روی برد دانشگاه دیده بودم یعنی زمانی که داشتم خودم رو برای طرح به دانشگاه معرفی میکردم . گر چه هیچ چیز راجع بهش نمیدونستم اما قلقلکم داد مدارک در خواستی رو ارسال کنم و منتظر نتیجه بمونم . بعد از یک سال دیروز خبرش رو بهم دادن که امروز باید برای مصاحبه برم . اولش جدی نگرفتمش . همانطور که موقع ارسال مدارک بنا به دلایلی جدی نگرفته بودمش . اما بعد با خودم گفتم بذار این تجربه رو کامل کنم . شاید یک همچین اگهی ای بعدا یک نفر مثل من رو قلقلک داد ... و من خواستم راهنماییش کنم ... هزینه ی بین الملل بسیار بالا ست (ترمی 11-12 تومن )و من شنیده بودم که کلاس ها در کیش برگذار میشه پس وضعیت استادهاش چندان جالب نخواهد بود و به نظر یکی ازمتخصصین صدر دانشجو ها مشکل کیس پیدا میکنن چون بیمارستان کیش مریض نداره .و از طرفی بحث مدرکش هست که باید ارزش این هزینه رو داشته باشه . پس با یک دید منفی خنثی و سرد راهی دانشگاه شدم . از دانشگاه اومدم بیرون . سر چهار راه پارک وی پیاده شدم . حوس پیاده روی کردم . تا ونک رو پیاده گز کردم . بعد از مصاحبه احساس عجیبی داشتم . احساس ادمی که حاضر نبوده با چیزی رو به رو بشه چون از بیدار شدن میترسیده . و این ترس همون اگاهی و اطلا عی یه که بر اثرش ادم میتونه یخ بزنه . اعضای اون مصاحبه چهار نفر از هیات علمی دانشگاه بودند . یکی از اونا گفت : شما هنوز سنی نداری و راهی نیومدی اگه به پزشکی علاقه داری چرا دوباره کنکور نمیدی؟ من گفتم هنوز فرصت نشده . ولی حقیقت اینه که من تلاشی نکردم . ادم اگه چیزی رو میخواد تلاش میکنه . هیچ راه میان بری وجود نداره . دلیلش هم اینه که من تو این مدت برای وب گردی سراغ سایت های مدیکال نرفتم . و این همان حقیقتی یه که وصفش کردم. روی صندلی انتظار نشسته بودم .یک خانم اومد پیشم نشست و شروع کرد به سوال کردن راجع به رتبه و معدل ... این خانوم مادر یکی از کسانی بود که بهشون وقت مصاحبه داده بودن . هم خودش و هم همسرش پزشک بودند . پسرشون با رتبه ی 3000 داشت میکروبیولوزی دانشگاه تهران می خوند و الان هم اومده بود برای مصاحبه . از احوالش متوجه شدم این مصاحبه براشون خیلی مهم . نیم ساعت زودتر اومده بود اونجا تا از کسانی که از اتاق بیرون میان راجع به مصاحبه بپرسه . اطلاعات کاملی داشت . مثلا اینکه بر خلاف تصور من کلاس ها در کیش بر گذار نمیشه و استاد ها همان اساتید دانشگاه بهشتی هستند !!!

+ نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 19:3 توسط |
اولین مطلب
بهترین چیز برای اولین مطلب فکر میکنم اینه که راجع به خودم بگم.
بالاخره من صاحب این وبلاگم دیگه.
البته خود شناسی کار مشکلیه ولی خوب...و اینکه هر جمله ای که میگم روش فکر میکنم و کردم.به خاطر همین هم برای هر جمله ام گا هی فضای زیادی خرج میکنم.اگر هم زمانی در موقعیتی جملهای بدون فکر کافی از دهنم خارج بشه خوب بعدا ناراحت میشم.
من اکثر اوقات احوالم طوریه که این دو هدف رو دنبال میکنم:
1-ارامش ساز باشم.
2-خاطره ساز باشم.
و برای تحقق انها در مورد هر کدوم از ادمای اطرافم هیچ عجلهای ندارم.
البته من راجع به خودم زیاد فکر میکنم ولی اصلا حرف نمیزنم الانم که دارم این کارو میکنم به شنیدن یک اهنگ راک از
bonjovi متوصل شدم تا تحت تاثیر هیجانی زود گذر بتونم خودم رو معرفی کنم.
در حال حاضر تنها همین ها به ذهنم میرسه.
باقی خصوصیاتم هم متغیره مثلا میتونم ادمی برون گرا باشم .میتونم هم درون گرا باشم.
+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 19:9 توسط |